تبليغاتX
firegirls-1371

firegirls-1371

دختران اتیش خیلی بلان مواظب باشین!؟

๑♥๑ به او بگویید دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دارم ๑♥๑

                           

به او بگوید دوستش دارم,به او که تنش بوی گلهای  سرخ را میدهد,به او که با جادوی کلامش زیبا ترین

لغات را شناختم, به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است  ,به او که  نگاهش به  گرمییه  آفتاب  و

                         لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است,

                                       به او که برای من مینویسد...

                        میینویسد از باران,از شبنم ,از گرمای عشق  و   ...

 

به او بگوید  دوستش  دارم ,به  او  که  قلبش  به  وسعت  دریاییست  که  قایق کوچک  دل  من در آن غرق  شده,

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد, وچشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

 

      به او بگویید دوستش دارم,به او که صدای پایش را میشنوم,به او که لحن کلامش را میشناسم, به او

                                 که عمق نگاهش را میفهمم,به او که...

     به او بگوید دوستش دارم,به او که گل همیشه بهارمن است, به او که قشنگترین بهانه برای بودن من

                           است و به او که عشق جاودانه من است

 

~~   ๑    $aYeh    ๑    ~~ 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:43  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  | 

عشق و زمان...

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات .

 روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.    

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

 تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمکخواست.

 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

 ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

نویسنده:شیدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:57  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  | 

غم

 

بنازم غیرت غم را

دمی نگذاشت تنهایم

sayeh

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:23  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  | 

خدايا...

                         

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت

                     نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

                                                             تو تنها نيستي .

توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري ...

 قلب ميزارم که جا بدي ...

   اشک ميدم که همراهيت کنه ...

       ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

                                             برميگردي پيشم ...

 

                    

                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:36  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  | 

از خدا چه می خواهی؟

                          روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد

خدا گفت:چیزی از من بخواهید,هر چه باشد,شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید که 

                                     خدا بسیار بخشنده است

وهر که آمد,چیزی خواست;یکی بالی برای پریدن,دیگری پایی برای دویدن,یکی جثه ای بزرگ خواست

               وآن یکی چشمانی تیز,یکی دربار را انتخاب کرد و یکی آسمان را

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدایا,من چیزه زیادی از این هستی نمی خواهم.نه

             چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ,نه بالی و نه پایی,نه آسمان و نه دریا

  تنها کمی از خودت,تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد.نام او کرم شب تاب شد

خدا گفت:آنکه نوری با خود دارد,بزرگ است.حتی اگر به قدر ذرهای باشد.تو حالا همان خورشیدی که

 گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید که این کرم کوچک

                    بهترین را خواست,زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست

هزاران سال است که او روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست,چراق کرم شب تاب روشن

 است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کو چک بخشیده است.

~~๑♥๑  $aYeh  ๑♥๑~~

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:59  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  | 

سلام دوستان

 

خوبین همگی؟

یه معذرت خواهی برای اینکه دیگه آپ نشد و تنها تون گذاشتیم ولی  میدونین که کنکورو.....

قرار نبود که آپ بشه ولی حیفم اومد. این نامه ای که واستون گذاشتم یک هفته پیش پیداش کردیم

که واسه معشوقش نوشته ولی هرچی گشتیم هیچ نام و نشونی از صاحبش پیدا نکردیم

مطلب قشنگیه ولی امید وارم صاحبش واقعا خودکشی نکرده باشه و امید وارم خوشتون بیاد .

با تشکر♥مدیران وب ♥

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:46  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda, 

๑♥๑وصیت نامه ای برای تو๑♥๑

                                                به نام معبود عاشقان

ای سیه چشم,ای کمان ابرو,ای که سیمای قشنگت قصه گنجی عظیم است سلام.

سلامی به پاکی مهتاب,به زلالی آب و نه به زیبایی روی که تو زیبا رویی.سیه

چشمی نیست تا من از برایش به آتش کشم.می دانم که دیگر ابرو کمانی وجود ندارد تا بتوانم اشک هایم را به پایش بریزم و به او بگویم: دوستــــــت دارم .

همه این ها را می دانم ولی بی معرفت,بی وفا گناه من چه بود که اینگونه از من انتقام گرفتی؟ نمی دانم رقیبم کیست؟ نمی دانم کدام جلاد بی انصافی خنجر خیانت به دست تو داده تا سر از بدن من جداسازی؟!

ولی میدانم روزی به قتلگاه آمده و بر سر پیکر معشوقت اشک خواهی ریخت.

روزی به عشق من پی خواهی برد, که جز من عشق های دیگری داری!

ولی چقدر دیر است آن زمان. یادم است در پاییز عشقمان قبل از اینکه آخرین برگهای زرد و سستی از شاخه های محبت جدا شوند به تو گفتم : نگاهت را به من بدوز اما در آن نگاه دیگر بوی محبت نبود به تو گفتم دیگر اشتیاق به عشق نداری و تو گفتی : دوستت دارم.

هرگز به تو خیانت نکردم. گفتم به تو ایمان دارم گفتی دوستت دارم گفتم : می پرستمت گفتی من تورا ترک نخواهم کرد.

احساس میکردم بارها به من گفته بودی به یادت نیستم یعنی نمی توانی به یادم باشی؟ روز آخر یادت هست که حتی نگاهی کوچک را از ما دریغ داشتی به چه گناهی نمی دانم؟

ای بی وفا,ای بی مرفت,اگر رحم نداری,اگر عشق سرت نمی شود, اگر دل نداری اگر معرفت و صداقت و راستی نداری لااقل با خودت صادق باش و بدان که همه این هارا خودت خواستی. خوش باش یا به اصطلاح تازه واردان شاد باش.

من با تو گریسته ام,من هم میگریم در عزای عزیز از دست رفته ام و تو بعد ها به عزای معشوقه خنده ها سر میدهی .

من به تو عشق ورزیدم همه چیز را به خاطرت تحمل کردم اما حالا که تو می خواهی  من نیز دیگر کلامی از عشق برایت نخواهم گفت دیگر حتی نگاهم به نگاهت نخواهد افتاد, آسوده باش!

خوشحالم از اینکه در نامه ات گفتی : حتی گور عشق مرا در قلبت پایمال کردی و از خانه دلت راندی! آفرین و مرحبا به این همه وفا داری من برایت بازیچه ای بودم که کور کورانه حرفهایت را باور داشتم و بدانها عمل می کردم اما نمی دانم چرا نسبت به من, این بنده مطیع, هم بی رحمی کردی !

" البته نیش عقرب نه از روی کینه است      بلکه خصلت و ذات او این است"

دفتری دارم شاید هیچ گاه به دستت نرسد که نام آن مرثیه ی عشق است و روضه غم در آن نهفته است نام تو را در هر سطر آن با خون خویش نوشته ام." بی وفا " آری این تنها نامی است که برازنده توست و من بی انصاف تر و نمک نشناس تر.... از تو ندیدم. از خدا می خواهم از تقصیرت بگذرد که زندگیم را بر باد دادی. آخر بی وفا و بی انساف چه گناهی مرتکب گشتم که مستحق این مجازاتم ساختی؟!

بارها خط به خط نامه ها و نوشته هایت را خوانده ام تا مسکن وجودم باشد.

 احساس می کنم با خواندن آنها سبک می شوم حس می کنم حرف دلم را زده ام دوست داشتم انقدر وقت و انقدر دست داشتم که می توانستم که می توانستم سالها سال بنویسم و برایت بگویم که چه رنجی را متحمل گشته ام. اما دیگر تمام شد آخرین امید هم به نوامیدی مبدل گشت و من وتو درست بر روی خط موازی قرار گرفته ایم که هیچ گاه به هم نخواهیم رسید, آری ! دو غریب که زمانی از هر آشنایی آشنا تر بودند.

 دوست داشتم برای آخرین بار می دیدمت و نگاهت می کردم ولی.... حیف دیگر خسته شده ام . می خواهم چند کلمه از آخر ین نامه خودت را به یادت آورم : " برو از زندگیم بیرون ای دیوپلید, دوستت نداشتم و ندارم و آرزوی مرگت را می کشم".

می بینی چقدر وفا دارم که می خواهم آخرین خواهشت را رد نکنم ؟!

 می بینی, نه تو چشمهای حقیقت بین خود را بسته ای و نمی بینی .... قصد آن را نداشتم که این ورقه ها بدستت بیفتد اما عشق مرا وادارمی کند که اینچنین نشود. ساعت 5 صبح است و از ساعت 12 دیشب تا بحال در حال نوشتنم و حال برای آخرین بار به خاطرات گذشته ها می اندیشم و روزهایی که دقیقه هایش را با هم به ساعت تبدیل می کردیم . من ! عشق , غرور, وجدان و حال زندگیم را برای خشنودیت به تو هدیه می کنم !

تنها یک خواهش دارم و آن این است که:"  کفن مرا سیاه گرفته چرا که دنیا را سیاه دیدم گلی بر روی تابوت من نگذارید که گلی بر سینه دارم که هرگز پزمرده نخواهد شد . یخی بر بالینم بگذارید که جای من اشک بریزد و چون فقط در زندگی این را توانستم درک کنم که :

هرکس به طریقی دل ما می شکند         بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست          از دوست بپرس که چرا می شکند

خشحالم که حتی زندگیم را نیز به پای تو دادم و ای کاش فبل از این که مرا متذکر می کردی این کار را کرده بودم . دورا دور می بوسمت

و تو را به یاران تازه خواهم سپرد .

" کجا رفته ای دل که تمنا کنم تورا                            کجا گشته ای نهفته که پیدا کنم تورا"

                                                                                               

 کسی که خیلی دوستت دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:48  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  | 

i love you

       

اميدوارم روزي بتوانم بهترين شعر زندگيم را براي تو بسرايم

و تقديم تو كنم گرچه كه يقيين دارم كه مي داني

نه تنها اشعارم كه تمام هستي ام وجودم تقديم به توست

تو الهام بخش بهترين ابيات شعرهاي مني

وقتي اولين سلام نخستين ديدار

ملتهب ترين نگاه را به ياد مي آورم

آن زمان كه با نگاهي معصومانه با لبخندي كودكانه

 و با صداقتي شاعرانه دستهايم را فشردي

و آن زمان را كه شوق هر روز ديدنم

و هر روز ديدنت آرامم مي كرد ...

آه ! افسوس كه چه زود گذشت. باور مي كني ؟

باور كن كه لحظه لحظه انديشيدن به تو

حتي با اينهمه فاصله و درد

خون زندگي ،عشق به زندگي ،

عشق به بودن را دررگهايم به جوش مي آورد!

باور كن كه هنوزهم دوست دارم

كودكانه بي پروا صادقانه عاشقانه ديوانه وار

بگويم دوستت دارم بگويم ازازل تا به ابد

عاشقانه وديوانه واردوستت دارم

گرچه گفتن و شنيدنش راازمن دريغ مي كني

مي هراسي مي گريزي

اما من هنوز هم دوست دارم كه بگويم دوست دارم ...

نویسنده:شیدا

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 12:10  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  | 

وتنها دل ما نيست

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت 
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:38  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  | 

شب وداع

 

        فرارسیدن ماه محرم رو به همه ی دوستان وشیعیان جهان تسلیت عرض می کنم

                                               شب وداع

                                       سخنان حسين بن   علي (ع) در شب عاشورا

أثني علي الله أحسن الثناء و أحمده علي السراء و الضراء اللهم إني أحمدک علي أن أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن وفقهتنا في الدين و جعلت لنا أسماعاً و أبصاراً و أفئدة و لم تجعلنا من المشرکين. أما بعد، فإني لا أعلم أصحابا أولي و لا خيراً من أصحابي و لا أهل بيت أبر و لا أوصل من أهل بيتي فجزاکم الله عني جميعا خيراً. و قد أخبرني جدي رسول الله(ص) بأني سأساق إلي العراق فأنزل أرضاً يقال لها: عمورا و کربلا و فيها استشهد و قد قرب الموعد.

ألا و إني أظن يومنا من هؤلاء الأعداء غداً و إني قد أذنت لکم فانطلقوا جميعاً في حل ليس عليکم مني ذمام، و هذا الليل قد غشيکم فاتخذوه جملاً و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي فجزاکم الله جميعا خيراً و تفرقوا في سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما يطلبونني و لو أصابوني لذهلوا عن طلب غيري.

حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم.

... إني غداً أقتل و کلکم تقتلون معي و لا يبقي منکم أحداً حتي القاسم و عبدالله الرضيع.

حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود:

" خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش( حق شنو) و چشم( حق بين) و قلب( روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي.

اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديدم و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديق تر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد".

آن گاه فرمود:" جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت مي رسم و اکنون وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خدا به همه شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند!"

آخرين آزمايش

حسين بن علي(عليهما السلام ) که در طول راه از مدينه تا کربلا و در موارد مختلف، شهادت خويش را اعلام نموده و به يارانش اجازه مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، درشب عاشورا و براي آخرين بار نيزاين موضوع را با صراحت مطرح نمود که " قد قرب الموعد؛ يعني هنگام شهادت فرا رسيده است" و من بيعت خود را از شما برداشتم، از تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد.

اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوي آن حضرت و نتيجه اين آزمايش، عکس العمل ياران آن بزرگوار بود که هر يک با بيان خاص، وفاداري خود را به آن حضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلام داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرفراز بيرون آمدند.

حال پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا:

1- اولين کسي که پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي(ع) بود. او چنين گفت:" لا أرنا الله ذلک أبدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم."

2- آن گاه ساير افراد بني هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت:" حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد."

آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچ گاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو مي کنيم و تا آخرين مرحله در رکاب تو مي جنگيم.

3- يکي ديگر از اين سخنگويان، مسلم بن عوسجه بود که چنين گفت: ما چگونه دست از ياري تو برداريم؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذري خواهيم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي شوم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشير در اختيار من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحي نداشتم با سنگ و کلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرين تسليم کنم.

4- يکي ديگر از ياران آن حضرت سعد بن عبدالله بود که چنين گفت: به خدا سوگند! ما دست از ياري تو برنمي داريم تا در پيشگاه خدا ثابت کنيم که حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته مي شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده مي کنند، باز هم هرگز دست از ياري تو برنمي دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياري ات مي شتابم؛ در صورتي که مي دانم اين مرگ يک بار بيش نيست و پس از آن نعمت بي پايان خداست.

5- زهيربن قين چنين گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد.

6- درهمين ساعت ها بود که خبر اسارت فرزند محمد بن بشيرحضرمي( يکي از ياران آن حضرت) به وي رسيد. امام به او فرمود: تو آزادي، برو و در آزادي فرزندت تلاش بکن.

محمد بن بشير گفت: به خدا سوگند! من هرگز دست از تو برنمي دارم! و اين جمله را نيز اضافه نمود: درندگان بيابان ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم.

امام چند قطعه لباس قيمتي به او داد تا در اختيار کساني که مي توانند در آزادي فرزندش تلاش کنند قرار دهد.

آن گاه که حسين بن علي(عليهما السلام) اين عکس العمل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان به مقام امامت بود، شنيد در ضمن دعا براي آنان" جزاکم الله خيرا؛ خدا به همه شما پاداش نيک عنايت کند" قاطعانه و صريح فرمود: إني غداً أقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه شما، و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار، نيز با من کشته خواهند شد."

همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: ما نيز از خداي بزرگ سپاسگزاريم که با ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو به ما عزت و شرافت بخشيد. اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟

طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلو چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمت هايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند.

 

منبع : کتاب سخنان حسين بن علي عليهما السلام ، از مدينه تا کربلا ، محمد صادق نجمي ، ص 198.

شیدا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 19:54  توسط delaram,ٍٍsayeh,sheyda,sahar,zahra,ayda,  |