به نام معبود عاشقان
ای سیه چشم,ای کمان ابرو,ای که سیمای قشنگت قصه گنجی عظیم است سلام.
سلامی به پاکی مهتاب,به زلالی آب و نه به زیبایی روی که تو زیبا رویی.سیه
چشمی نیست تا من از برایش به آتش کشم.می دانم که دیگر ابرو کمانی وجود ندارد تا بتوانم اشک هایم را به پایش بریزم و به او بگویم: دوستــــــت دارم .
همه این ها را می دانم ولی بی معرفت,بی وفا گناه من چه بود که اینگونه از من انتقام گرفتی؟ نمی دانم رقیبم کیست؟ نمی دانم کدام جلاد بی انصافی خنجر خیانت به دست تو داده تا سر از بدن من جداسازی؟!
ولی میدانم روزی به قتلگاه آمده و بر سر پیکر معشوقت اشک خواهی ریخت.
روزی به عشق من پی خواهی برد, که جز من عشق های دیگری داری!
ولی چقدر دیر است آن زمان. یادم است در پاییز عشقمان قبل از اینکه آخرین برگهای زرد و سستی از شاخه های محبت جدا شوند به تو گفتم : نگاهت را به من بدوز اما در آن نگاه دیگر بوی محبت نبود به تو گفتم دیگر اشتیاق به عشق نداری و تو گفتی : دوستت دارم.
هرگز به تو خیانت نکردم. گفتم به تو ایمان دارم گفتی دوستت دارم گفتم : می پرستمت گفتی من تورا ترک نخواهم کرد.
احساس میکردم بارها به من گفته بودی به یادت نیستم یعنی نمی توانی به یادم باشی؟ روز آخر یادت هست که حتی نگاهی کوچک را از ما دریغ داشتی به چه گناهی نمی دانم؟
ای بی وفا,ای بی مرفت,اگر رحم نداری,اگر عشق سرت نمی شود, اگر دل نداری اگر معرفت و صداقت و راستی نداری لااقل با خودت صادق باش و بدان که همه این هارا خودت خواستی. خوش باش یا به اصطلاح تازه واردان شاد باش.
من با تو گریسته ام,من هم میگریم در عزای عزیز از دست رفته ام و تو بعد ها به عزای معشوقه خنده ها سر میدهی .
من به تو عشق ورزیدم همه چیز را به خاطرت تحمل کردم اما حالا که تو می خواهی من نیز دیگر کلامی از عشق برایت نخواهم گفت دیگر حتی نگاهم به نگاهت نخواهد افتاد, آسوده باش!
خوشحالم از اینکه در نامه ات گفتی : حتی گور عشق مرا در قلبت پایمال کردی و از خانه دلت راندی! آفرین و مرحبا به این همه وفا داری من برایت بازیچه ای بودم که کور کورانه حرفهایت را باور داشتم و بدانها عمل می کردم اما نمی دانم چرا نسبت به من, این بنده مطیع, هم بی رحمی کردی !
" البته نیش عقرب نه از روی کینه است بلکه خصلت و ذات او این است"
دفتری دارم شاید هیچ گاه به دستت نرسد که نام آن مرثیه ی عشق است و روضه غم در آن نهفته است نام تو را در هر سطر آن با خون خویش نوشته ام." بی وفا " آری این تنها نامی است که برازنده توست و من بی انصاف تر و نمک نشناس تر.... از تو ندیدم. از خدا می خواهم از تقصیرت بگذرد که زندگیم را بر باد دادی. آخر بی وفا و بی انساف چه گناهی مرتکب گشتم که مستحق این مجازاتم ساختی؟!
بارها خط به خط نامه ها و نوشته هایت را خوانده ام تا مسکن وجودم باشد.
احساس می کنم با خواندن آنها سبک می شوم حس می کنم حرف دلم را زده ام دوست داشتم انقدر وقت و انقدر دست داشتم که می توانستم که می توانستم سالها سال بنویسم و برایت بگویم که چه رنجی را متحمل گشته ام. اما دیگر تمام شد آخرین امید هم به نوامیدی مبدل گشت و من وتو درست بر روی خط موازی قرار گرفته ایم که هیچ گاه به هم نخواهیم رسید, آری ! دو غریب که زمانی از هر آشنایی آشنا تر بودند.
دوست داشتم برای آخرین بار می دیدمت و نگاهت می کردم ولی.... حیف دیگر خسته شده ام . می خواهم چند کلمه از آخر ین نامه خودت را به یادت آورم : " برو از زندگیم بیرون ای دیوپلید, دوستت نداشتم و ندارم و آرزوی مرگت را می کشم".
می بینی چقدر وفا دارم که می خواهم آخرین خواهشت را رد نکنم ؟!
می بینی, نه تو چشمهای حقیقت بین خود را بسته ای و نمی بینی .... قصد آن را نداشتم که این ورقه ها بدستت بیفتد اما عشق مرا وادارمی کند که اینچنین نشود. ساعت 5 صبح است و از ساعت 12 دیشب تا بحال در حال نوشتنم و حال برای آخرین بار به خاطرات گذشته ها می اندیشم و روزهایی که دقیقه هایش را با هم به ساعت تبدیل می کردیم . من ! عشق , غرور, وجدان و حال زندگیم را برای خشنودیت به تو هدیه می کنم !
تنها یک خواهش دارم و آن این است که:" کفن مرا سیاه گرفته چرا که دنیا را سیاه دیدم گلی بر روی تابوت من نگذارید که گلی بر سینه دارم که هرگز پزمرده نخواهد شد . یخی بر بالینم بگذارید که جای من اشک بریزد و چون فقط در زندگی این را توانستم درک کنم که :
هرکس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست از دوست بپرس که چرا می شکند
خشحالم که حتی زندگیم را نیز به پای تو دادم و ای کاش فبل از این که مرا متذکر می کردی این کار را کرده بودم . دورا دور می بوسمت
و تو را به یاران تازه خواهم سپرد .
" کجا رفته ای دل که تمنا کنم تورا کجا گشته ای نهفته که پیدا کنم تورا"
کسی که خیلی دوستت دارد...